تبليغاتX
"سرنوشت محتوم حکومت ظلم، سرنگوني است"

ناگفته هايي از ماجراي پلي تکنيک‏

مجيد توکلي در مصاحبه با روز از زندان و دانشگاه گفته است‏ -

majidtavakoli823.jpg

 

مجيد توکلي يکي از سه دانشجوي پلي تکنيکي است که "سه آذر اهورايي" خوانده شدند. براي او، احسان ‏منصوري و احمد قصابان بعد از برخورد انتقادي دانشجويان پلي تکنيک با محمود احمدي نژاد،پرونده اي ‏جعلي ساخته شد که نتيجه اش زندان و شکنجه هاي بسيار بود.او که تا مدت ها خواست آزاديش در تمامي ‏تجمعات دانشجويي به شعار اصلي بدل شده بود، در مصاحبه با روز از روزهاي زندان خود سخن گفته است ‏و از فضاي امروز دانشگاه. اين مصاحبه را مي خوانيم.‏


‎اگر ممکن است يک بازخواني از حوادثي داشته‌باشيد که منجر به بازداشت‌تان در ارديبهشت ماه ‏سال 1386 شد.‏‎

من کليد خوردن پروژه را در خرداد ماه سال 85 مي‌دانم که انجمن اسلامي غيرقانوني اعلام شد و تابستان ‏همان سال در اواسط مرداد ماه، دفتر انجمن اسلامي تخريب شد. مهر 85 مديريت دانشگاه تمام تلاش‌اش را ‏انجام داده‌بود که هيچ فعاليتي در دانشگاه انجام نشود. بيش از 40 نفر به کميته انضباطي احضار شده‌بودند و ‏فايل آموزشي بيش از 70 نفر بسته شده‌بود و خيلي از نشريات توقيف شده‌بودند، اما مجموعه انجمن اسلامي به ‏فعاليت‌هايش ادامه داد.تا آذر ماه که احمدي‌نژاد به پلي‌تکنيک آمد و پلي‌تکنيک شايد محکم‌تر از هميشه پاسخ ‏محکمي به وي داد. سال 85 به واسطه اينکه انجمن اسلامي دفتري نداشت، نشريات خيلي قوت گرفت. ما به ‏واسطه قوانين جديدي که در دانشگاه حاکم شده‌بود، محدوديتي براي انتشار نشريات داشتيم و هر نشريه را ‏مي‌توانستيم حداکثر يک شماره در هفته منتشر کنيم. اين شد که به سمت تعداد نشريات بيشتر رفتيم. حدود 30 ‏تا 40 نفر از اعضاي مجموعه مجوز نشريه گرفتند. احساس مي‌کنم پس از 6، 7 ماه فعاليت اين مجموعه در ‏ارديبهشت ماه به نقطه‌اي رسيد که مديريت دانشگاه ديگر نمي‌توانست اين تعداد زياد نشريات را کنترل کند. ‏اعتراضات در يک نقطه جمع نمي‌شد و محل تمرکز براي برخورد وجود نداشت. در عين حال مجموعه ‏تريبون‌ها و تجمع‌هايش را برگزار مي‌کرد و مراسم خاص تشکيلاتي‌اش را بيرون از دانشگاه برگزار مي‌کرد. ‏شايد همين ها بود که نهادهاي امنيتي را متقاعد کرد که برخورد ويژه‌اي شود. تجربه آذر 85 پلي‌تکنيک تجربه ‏ويژه‌اي بود براي جمهوري اسلامي، در شرايطي که مي‌خواست صدايي از دانشگاه بيرون نيايد، احمدي‌نژاد به ‏پلي‌تکنيک آمد و به بدترين شکل با اعتراض دانشجويان مواجه شد. ولي من چند کاتاليزور را در اين ميان ‏مؤثر مي‌دانم: ما از اسفند ماه علي‌رغم خواست عمومي مجموعه شايد در چند حيطه وارد شديم. ما در ‏نشرياتمان، يکي به نقد ساختاري نظام و دوم به نقد رهبري و اصل ولايت فقيه پرداختيم. مخصوصاً اين مسئله ‏دوم از فروردين ماه قوت گرفت. حتي چند مطلب به صورت مستقيم خطاب به آقاي خامنه‌اي نوشته‌شدکه ‏عکس‌العمل خيلي ويژه‌اي را هم از سوي نشريه‌هاي وابسته به بسيج و مديريت دانشگاه ديديم که همان روزها ‏به ما هشدار دادند؛ ولي ما توجهي نکرديم. اين کل آن فضايي بود که نهايتاً ما به ارديبهشت ماه ‏رسيديم.ارديبهشت، قرار بود انتخابات انجمن اسلامي برگزار شود. انتخاباتي که برگزاريش براي ما و عدم ‏برگزاريش براي دانشگاه حيثيتي بود. دانشگاه با مديريت جديد، دو سال انرژي‌اش را از آبان ماه 1384 ‏گذاشته‌بود که اين مجموعه را جمع و فضاي دانشگاه را مديريت کند. ولي در ارديبهشت 85 احساس کرد ‏هم‌چنان جنبش دانشجويي و انجمن اسلامي پلي‌تکنيک قوت گذشته را داردو مي‌خواهد انتخابات‌اش را برگزار ‏کند. نشريات‌اش را دارد. حرف‌هايش را هم‌‌چنان در دانشگاه مي‌زند. در آن هفته خاص انجمن اسلامي، سه ‏روز پشت سر هم با چهل پنجاه نفر از اعضاي شوراي عمومي، تحصني در صحن دانشگاه برگزار کرد. آن‌ها ‏احساس کردند که به زودي قرار است تجمع‌هاي بزرگتري برگزار شود. قرار است انتخابات دوباره برگزار ‏شود و اين مجموعه ادامه حيات داشته باشد. اين تحليل از بيرون به مجموعه است. مسائلي هم در داخل ‏مجموعه است. ما هنوز نمي‌دانيم که آيا مطالبي از درون مجموعه ما به بيرون مي‌رفت يا نه؟ اگر اين فرض ‏را هم داشته‌باشيم، برخي از حرف‌هايي که درون مجموعه ما وجود داشت، برخي از مسائلي که ما ‏نمي‌خواستيم علني شود با انتقال‌اش به بيرون، آن‌ها را متقاعد کرد که زودتر با ما برخورد شود. مطالبي که ‏بعدها ديگر هيچ وقت مجال اجرايي شدن‌اش پيش نيامد.‏


‎مي‌توانيد نمونه‌اي را بيان کنيد؟‎

من فقط در مورد تريبون‌هايمان مي‌توانم دقيقاً بگويم. ما يازدهم ارديبهشت ماه تريبون داشتيم و در جلسات‌مان ‏مقرر کرده‌ بوديم که اين تريبون صنفي باشد و بعد از آن، فضاي دانشگاه را هم‌چنان آماده نگه داريم و از اين ‏تريبون صنفي، ظرف يک هفته تا دو هفته يک تريبون سياسي بزرگ سياسي در اعتراض به سياست‌هاي ‏دولت، ساختار استبدادي حاکميت و دامن زدن به جنگ در دولت احمدي‌نژاد، برگزار کنيم. شايد اين مسائل به ‏بيرون رفت. مسائل ديگري هم بود. شايد آن بحث ولايت فقيه يکي از آن مسائل ويژه بود.‏


‎خيلي ها علت برخوردها را بيشتر در بيستم آذر و حضور احمدي‌نژاد در پلي‌تکنيک مي‌دانند. آيا ‏شواهدي در بازجويي‌هايتان يا جريان پرونده‌تان وجود داشت که مؤيد اين تحليل باشد؟‎

من احساس مي‌کنم در مورد 20 آذر، يک سري حرف‌ها شايد زده نشده‌است؛ اينکه مجموعه ما در 20 آذر ‏شديداً دچار مشکل بود؛ اينکه از ابتداي آذر ماه تعداد زيادي از ما ممنوع‌الورود شديم و بعد از آن اتفاقات 15 ‏آذر دانشگاه تهران و تريبون 19 آذر پلي‌تکنيک. 20 آذر فضا خيلي امنيتي بود. کمتر از 50 درصد بدنه ‏اصلي مجموعه ما وارد دانشگاه شدند. تحليل هم همين بود که اين مجموعه نتوانسته بدنه اصلي‌اش را داخل ‏دانشگاه ببرد و سالن پر شده‌بود از افرادي که از دانشگاه امام صادق و امام حسين و حتي شايد از پايگاه‌هاي ‏مقاومت آمده بودند. با اين وجود اتفاقاتي در پلي‌تکنيک افتاده‌بود و دانشجويان عادي پلي‌تکنيک آن فضا را ‏شکل دادند، هر چند که شروع‌کننده به هر حال عده‌اي از فعالان دانشجويي بودند. در بازجويي‌ ما هم 20 آذر ‏براي آن‌ها از اين بابت که بعد رسانه‌اي پيدا کرده‌بود خيلي اهميت داشت، اما از بعد فعاليتي نه! چون سطح ‏اعتراض‌هاي 20 آذر در سطح ساير اعتراض‌هاي ما بود. آن‌ها سر مسائل خاص‌تري در بازجويي‌ها تأکيد ‏داشتند، ولي 20 آذر يکي از موضوعاتي بود که خيلي تکرار شد. اينکه "شما همان آدم‌هايي هستيد که به ‏احمدي‌نژاد توهين کرديد" عبارتي بود که با ادبيات متفاوت در زمان بازجويي‌ها هميشه تکرار مي‌شد. ولي 20 ‏آذر شايد از اين بابت که ما فضايي را ايجاد کرده‌بوديم که دانشجوي عادي هم اجازه اعتراض در اين حد، ‏نسبت به نفر دوم حاکميت ايران را پيدا کرده‌بود، اهميت داشت.‏


‎‎يعني کل حرکت از طرف انجمن اسلامي پلي‌تکنيک نبود؟‎ ‎

مي‌شود گفت که در 20 آذر اين اتفاق نيافتاد، گر چه واقعاً زمينه‌سازي‌اي که شد و دقيقاً منظور بازجوها هم ‏بود، توسط انجمن اسلامي صورت گرفته‌بود. انجمن اسلامي توانسته‌بود، بعد از يک فضاي خفقان ظرف مدت ‏دو ماه فضاي دانشگاه را به شرايطي برگرداند که دانشجوي عادي هم اجازه شديدترين اعتراض‌ها را در ‏سخت‌ترين شرايط سياسي به خود بدهد.‏


‎‎آيا وقتي بازداشت شديد انتظار چنين حکمي را داشتيد؟ چه عواملي را در صدور اين حکم سنگين ‏دخيل مي‌دانيد و چرا از بين پلي‌تکنيکي‌هايي که بازداشت شدند، شما سه نفر در زندان مانديد؟‎ ‎

بعيد مي‌دانم هيچ يک از بازداشت‌شده‌ها انتظار چنين حکمي را داشتند؛ مخصوصاً که نبايد به حکم نهايي تجديد ‏نظر نگاه کنيم. ما اگر نگاه‌مان به حکم دادگاه انقلاب باشد، مي‌بينيم که حکم خيلي خيلي سنگين‌تري بود. وقتي ‏دو اتهام پرونده‌مان به دادگاه انقلاب رفت، حداکثر حکم در آن دو اتهام به ما داده‌شد. يعني توهين به رهبري و ‏تبليغ عليه نظام که دو سال و يک سال بود که سقف آن را به ما دادند و مشخصاً به من که سه سال حکم گرفتم، ‏بيش از اين نمي‌توانستند حکم دهند. اتهام‌هاي ديگر سقف‌شان بيش‌تر از اين بود. اگر اين‌ها هم به دادگاه انقلاب ‏مي‌رفت، احتمال داشت براي آن‌ها هم به همين وضعيت به ما حکم داده‌شود و حتي حکم خيلي سنگين‌تر. ما ‏هيچ کدام‌مان انتظار اين حکم را نداشتيم، اما احساس مي‌کرديم که اين دفعه خيلي متفاوت از بازداشت‌هاي قبل ‏است. يعني بازداشت آقايان قاجار و توانچه که بعد از حدود چهل روز آزاد شدند. آن‌ها به دنبال سناريويي ‏بودند که افراد خاصي را نگه دارند. در سناريوي اوليه موفق نبودند. يعني دقيقاً آن آدم‌هايي را که مد نظرشان ‏بود، حداقل نتوانسته‌بودند نگه دارند. تمام تلاش‌شان را هم کردند تا پروژه را به همان سمت ببرند. ولي به هر ‏حال موفق نشدند. آن‌ها يک سري اطلاعات از داخل دانشگاه داشتند که گزارش‌هاي حراست دانشگاه، بسيج ‏دانشگاه و شايد حتي بخش مديريت دانشگاه به مجموعه نهادهاي امنيتي بود فعالان دانشجويي پلي‌تکنيک، اين ‏افراد هستند يا نگاه‌هايي که از بيرون دانشگاه به فعاليت‌هاي ما داشتند و به هر حال برخي از ما را مي‌شناختند. ‏اما اينکه چرا ما سه نفر، احساس مي‌کنم، سناريويي که نوشته‌شد با مقاومتي که ما داشتيم و حرف‌هايي که ما ‏زديم در کنار بعضاً اشتباهاتي که ما داشتيم، منجر به اين شد که ما سه نفر در زندان بمانيم. به هر حال يک ‏سري مؤلفه‌هايي در مورد ما سه نفر وجود داشت. نگاه ويژه‌اي به واحد سياسي انجمن اسلامي پلي‌تکنيک بود. ‏اکثر بازداشت‌شده‌ها در اين واحد انجمن اسلامي فعاليت مي‌کردند و نفرات بالايي اين واحد بيشتر براي ماندن ‏در زندان مد نظر بودند. بحث نشريات هم در کنار بحث انجمن اسلامي بود، چهره‌هاي نشرياتي‌تر انجمني‌ها ‏احتمال ماندن‌شان در زندان بيشتر بود. مسائل ديگري هم در پرونده بود. فعاليت‌هاي روزهاي آخر مجموعه ‏باعث شده‌بود، يک سري افراد در جلسات بيشتري حضور داشته‌باشند و سه نفري که در زندان مانديم، از ‏جمله افرادي بوديم که در همه جلسات حضور داشتيم. يا اينکه يک سري امکانات در اختيار ما بود مانند ‏آرشيو انجمن اسلامي و... انتخاب سه نفر ما تا اندازه‌اي هدفمند بود. ولي شايد در سناريوي اوليه، ما سه نفر ‏منظور نبوديم يا همه ما سه نفر منظور نبوديم. شايد يک نفر و شايد دو نفر از ما منظور بوديم. در روندهاي ‏بازجويي هم ديديم که روي يک سري از افراد تأکيد ويژه بود. روي پنج تا شش نفر از بچه‌هاي مجموعه تأکيد ‏ويژه بود. اما من احساسم اين است که سناريوي امنيتي را نمي‌توانستند با تعداد افراد بالا ببندند چون اثبات‌اش ‏در دادگاه سخت مي‌شد. يک پروژه نشرياتي بود و بايد تعدادي را به عنوان عاملين پروژه کم مي‌کردند. من ‏احساس مي‌کنم سه نفر معقول بود و کسي که بر صندلي قضاوت مي‌نشست راحت‌تر توجيه مي‌شد. هر چند در ‏دادگاه انقلاب احتياج به توجيه نبود اما در دادگاه عمومي با سه نفر راحت‌تر مي‌توانستند توجيه بکنند که اين‌ها ‏عاملين انتشارند. نهايتاً با توجه به موج اول بازداشت‌ها ما سه نفر قرار شد بمانيم. اعترافات بچه‌هاي ديگر و ‏خود ما هم تأثير داشت.‏


‎‎از شرايط زندان‌تان بگوييد. اواسط مرداد ماه سال 86 خبرهايي مبني بر شکنجه و اعتصاب غذاي ‏شما در زندان منتشر شد، کمي در اين مورد توضيح دهيد؟‎ ‎

ما پنج ماه در بند 209 بوديم و به محض بازداشت دوستان در ارديبهشت و خرداد 86، همه دوستان به ‏انفرادي منتقل شدند. مدت انفرادي هم با يکديگر کمي متفاوت بود. دوره اول بازداشت، دوره بازجويي‌ها بود ‏که خيلي خيلي براي بچه‌ها سخت بود. خيلي با ما بد برخورد شد. يعني از روز اول اصلاً اين نبود که منتظر ‏باشند با ما صحبت شود و اگر اين صحبت نتيجه نداد، برخورد کنند. اتفاقي که براي خود من افتاد، براي اکثر ‏دوستان هم افتاد. براي من جلسه اول بازجويي به اين شکل بود که بعد از رد و بدل شدن پنج يا شش کلمه، که ‏دو، سه تا سؤال بازجو پرسيد و دو، سه کلمه من پاسخ دادم ـ جواب‌هايي که در مورد مشخصات فردي بود ـ ‏ضرب و شتم‌ها شروع شد. يعني از اول، سنگ بنا روي برخورد بود. گويا قرار نبود که چيز خاصي از ما ‏پرسيده شود. در ابتدا قرار بود يک گوشمالي اساسي به ما داده‌شود. در دوران بازجويي، سؤال‌هايي مطرح ‏مي‌شد که حتي مرتبط با اوايل دهه هفتاد بود. زماني که ما ده، پانزده ساله بوديم، زماني که ما اصلاً در ‏دانشگاه نبوديم و خيلي از آن فاصله داريم. اين نشان داد که کينه خاصي نسبت به فعاليت‌هاي سال‌هاي اخير ‏پلي‌تکنيک داشتند. به افراد خاصي هم در خلال بازجويي‌ها بيشتر اشاره مي‌شد. بعد از حدود ده روز از اولين ‏بازداشت و سه يا چهار روز از بازداشت‌هاي سري دوم به سراغ مسائل اصلي که مد نظرشان بود، رفتند. و با ‏نفرات بعدي يعني بازداشت هاي خرداد ماه، از روز اول شايد مباحث بعدي مطرح شد که در مورد فعاليت‌هاي ‏چند سال اخير مجموعه، فعاليت‌ها و روابط بين بچه‌ها بود. اين دوران اول بازجويي‌ها بود که يک ماهي طول ‏کشيد. اين يک ماه کلاً شرايط سختي بود براي بچه‌ها و خيلي با دوستان بد برخورد مي‌کردند. پس از آن، روند ‏بازجويي‌ها تمام شد و شرايط بهتر شد. سلول انفرادي بود و برخي شيطنت‌هايي که داشتند، تهديدهايي که ‏مي‌کردند يا خبرهاي کذبي که منتقل مي‌کردند تا ما را اذيت کنند. اما يک ماه اول شرايط ويژه‌اي بود که کليه ‏مواردي که ما آنها را مشمول شکنجه مي‌دانيم، در آن دوران مد نظر بود. اين موارد بارها بيرون هم منتشر ‏شده‌است. شديدترين ضرب و شتم‌ها با مشت و لگد، کوبيدن سر به ديوار، پرت کردن روي زمين، پا گذاشتن ‏روي صورت، روي بدن، پرت کردن وسايل مختلف به سمت ما. من از زندان که بيرون آمدم، چند گزارش از ‏موارد شکنجه ديدم، تقريباً همه آن موارد درست بود. مخصوصاً گزارشي که در آبان ماه منتشر شده‌بود. ‏


‎‎فکر مي‌کنم مرداد ماه بود که اعتصاب غذايي 23 روزه داشتيد، چه چيزي باعث شد که اعتصاب ‏غذا کنيد؟‎ ‎


در اواخر مرداد ماه، پرونده بازجويي‌هاي ما تقريباً تمام شد. پس از يک ماه قرار شد، تعدادي از دوستان آزاد ‏شوند. سناريوي نهايي شکل گرفت و ما فکر نمي‌کرديم حکم سنگيني بگيريم. هر چند در روند بازجويي‌ها ‏اشاره مي‌شد که مثلاً شما مرتديد يا مثلاً از اين موارد که حکم‌هاي سنگين براي ما بگيرند. ولي اين‌ها منتفي ‏بود. اصلاً پرونده در آن حد نبود. ما منتظر مانديم تا دوستان آزاد شوند، ولي در عين حال احساس مي‌کرديم که ‏احتمال دارد براي ما هم اتفاقات بدي بيفتد. مخصوصاً پس از آزادي اين چند دوست. آن موقع يک يا دو بار ‏توانسته‌بوديم با خانواده ملاقات داشته‌باشيم و يکي، دو تماس هم با بيرون داشتيم. نهايتاً به يک جمع‌بندي ‏رسيده‌بوديم که اين پرونده را بايد از مرحله بازجويي خارج کنيم. با مشورتي که گرفتيم، گفتند همين که به ‏روند پرونده‌تان اعتراض کنيد خوب است و خود ما هم به اين جمع‌بندي رسيده بوديم که حالا که قرار بود چند ‏نفر آزاد شوند و مصاحبه‌اي مبني بر آزادي دوستان‌مان شود و آن‌ها با خروج از زندان، حتماً صحبت‌هايي ‏خواهند کرد. پس ما هم اعلام کنيم تمامي رفتار صورت گرفته در آن مدت را نمي‌پذيريم. به هر حال بايد با ‏اتفاقي، با رفتاري اين پيام به بيرون منتقل مي‌شد. مهم‌ترين هدف من اين بود که پرونده را از مرحله بازجويي ‏خارج کنم و به مرحله بازپرسي ببرم. در زندان آدم خيلي محدود است. شايد اگر من احساس مي‌کردم که به ‏شکلي مي‌توانستم با بيرون ارتباط بگيرم، هرگز اعتصاب غذا نمي‌کردم. ولي واقعاً تنها ابزاري که داشتم ‏اعتصاب غذايم بود. تنها ابزاري که داشتم جان خودم بود که در دستم بود و احساس هم کردم که آن‌ها نسبت به ‏سلامتي و جان ما حساس‌اند و در روند بازجويي‌ها، چند باري که شديداً آسيب ديديم، يک سري مراقبت‌هاي ‏خاصي را در مورد ما به عمل آوردند تا ما بتوانيم به شرايط سلامتي نسبي برگرديم. روي همين مبنا من به ‏نتيجه رسيدم که اعتصاب غذا مناسب است. در عين حال اعتصاب غذا با همه خطرناک بودن‌اش، کار راحتي ‏است. يعني خيلي کار سختي نيست. کار عذاب‌آوري است. آدم خيلي اذيت مي‌شود، ولي اجراي آن راحت است. ‏خلاصه با توجه به اينکه مي‌دانستم مي‌توانم پيام اعتصابم را بيرون منتقل کنم، اين کار را شروع کردم. ‏اعتصابم هم اعتصاب تر بود و مايعات مي‌خوردم. چيزي که در زندان شديداً پي‌گير بودم، اين بود که ‏مي‌خواستم به دادگاه و پيش بازپرس بروم و پرونده در مرحله بازجويي مختومه شود. نهايتاً هم پس از آنکه ‏اعتصابم را شکستم مرا به دادگاه بردند، بازپرسي انجام شد و دفاع نهايي اخذ شد و من در برگه دفاع نهايي قيد ‏کردم که نه تنها هيچ يک از اتهامات را قبول ندارم، بلکه در دوران بازجويي شديداً شکنجه شده‌ام و به اين ‏روند معترضم، که خوشبختانه فکر مي‌کنم به آن هدف هم رسيدم. البته بعدها يک اعتصاب ديگر هم داشتيم که ‏آن سه نفره، اعتصاب خشک و چهار، پنج روزه بود. ده يا پانزده روز پس از اعتصاب تر اوليه و بعد از اخذ ‏دفاع نهايي، ما نامه‌اي را در پرونده ديديم که بازپرس دستور داده‌بود ما را به انفرادي منتقل کنند. ما پس از دو ‏ماه از بازداشت‌مان به سوييت چند نفره منتقل شده‌بوديم. پس از بازپرسي، به هر حال ده روز از اعتصاب غذا ‏گذشته بود و من وضعيت بهتري داشتم، که ما را به انفرادي منتقل کردند. ما توانسته‌بوديم از طريق ‏خانواده‌هايمان با هم ارتباط بگيريم و گفته‌بوديم اگر برخورد جديدي با ما شود، ما دوباره اعتصاب غذا خواهيم ‏کرد. اما اين بار اعتصاب خشک. بعد از آنکه ما را به انفرادي منتقل کردند و اعتصاب‌مان را شروع کرديم، ‏خود آقاي قاضي حداد معاونت امنيت به زندان آمدند و شرايط بازگشت ما پيش همديگر و نه در سوييت به ‏وجود آمد. در اين مدت پنج روزه، اجازه تماس هم به ما داده نشد. چون ما هفته‌اي يک بار اجازه تماس داشتيم ‏که تماس‌هايمان در آن پنج روز بود که ما را به انفرادي فرستاده‌بودند. به هر حال اعتصاب‌هاي ما نتيجه داد. ‏چه آن اعتصاب بيست و سه روزه خودم که پرونده از بازجويي خارج شد و چه سري دوم که شايد انتقام‌گيري ‏خروج پرونده از دست بازجوها و شايد هم باز کردن موضوع جديدي در پرونده بود. احساس مي‌کنم خبري ‏شدن اعتصاب‌ها و حساسيتي که بيرون از زندان نسبت به اين موضوع وجود داشت و تکذيب‌هاي مسئولان ‏امنيتي بند 209 در اين مورد که کسي در اعتصاب نيست، آن‌ها را مجبور کرد که نگذارند سلامتي ما زياد به ‏خطر بيفتد.‏


‎‎الآن که پس از يک سال و چهار ماه، دوباره به دانشگاه برگشته‌ايد، فضاي دانشگاه را چگونه ‏مي‌بينيد؟‎ ‎

واقعاً خيلي متفاوت از قبل شده‌است. اتفاقات زيادي در دانشگاه افتاده‌است. روز ده ارديبهشت ماه که آن چهار ‏نشريه منتشر شد، به فاصله يک ساعت بعدش، کليه نشريات پلي‌تکنيک توقيف شد و تا اطلاع ثانوي، هنوز هم ‏بعد از گذشت يک سال و شش ماه از آن زمان هنوز نشريات اجازه انتشار پيدا نکرده‌اند. هر چند صحبت‌هايي ‏مبني بر انتشار مجدد آن نشريات، البته با آيين‌نامه جديد مطرح است. از آن زمان به بعد فضاي امنيتي ويژه‌اي ‏در دانشگاه شکل گرفته‌ که امکان برگزاري تجمع وجود نداشته‌است. آن زمان ما هميشه در صحن دانشگاه ‏حاضر بوديم و ساختار دانشگاه پلي‌تکنيک باعث مي‌شد، صحن مرکزي دانشگاه محل جمع شدن دانشجويان ‏باشد و ما هم نشريات‌مان را آن‌جا مي‌برديم و هميشه سر ظهرها حد فاصل ساعت يازده تا يک، آن‌جا محل ‏جمع شدن فعالان دانشجويي بود. الآن بعد از برگشتن، هرگز اين صحنه را نديده‌ام. البته برخوردها هم در اين ‏مدت زياد بوده‌است. ما همين الآن نزديک به ده نفر ممنوع‌الورود به دانشگاه داريم. در اين يک سال و چهار ‏ماه که از انتشار نشريات مي‌گذرد، بيش از صد نفر از دانشجويان به کميته انضباطي احضار و بيش از ده نفر ‏بازداشت شده‌اند. حدود بيست نفر به دادگاه انقلاب احضار شده‌اند. بيش از بيست نفر به کميته پي‌گيري وزارت ‏اطلاعات احضار شده‌اند. اين‌ها به اين مسئله که فضاي فعاليت‌ ديگر به آن شکل نباشد، دامن زده‌است. فضاي ‏مهر ماه فضاي خيلي سنگيني بود، هر چند الآن يک سري اتفاقاتي در دانشگاه دارد مي‌افتد. من در دو سه هفته ‏اخير نشرياتي را از طرف انجمن اسلامي ديده‌ام که با وجود غير قانوني بودن انجمن اسلامي از نظر دانشگاه، ‏نشريه را در تيراژ بالا منتشر کرده‌اند. انتشار اين نشريه، شايد باعث شود دانشگاه به برخي نشريات مجوز ‏انتشار دهد و اين نشريات فضاي دانشگاه را به طرف چند سال اخيرش حرکت مي‌دهد. ‏


‎‎پس از آزادي‌تان از زندان، مانعي براي ادامه تحصيل‌تان در دانشگاه به وجود نيامد؟‎ ‎

ما با شرايط خاصي آزاد شديم. از همان روزهاي اول صحبت‌هايي شکل گرفت و به محض آزادي، قول ‏بازگشت‌مان به دانشگاه داده‌شد. ولي اين مسئله هم عنوان شد که شما به عنوان دانشجوي عادي به دانشگاه ‏نمي‌رويد. بنا بر اين ما ثبت نام نشديم. ولي اجازه رفتن و نشستن سر کلاس‌هاي درس‌مان را داريم. اين مسئله ‏اميدوارم به گفته خودشان فقط در طول اين ترم باشد. يعني ما هيچ وقت دانشجو نخواهيم شد و هر ترم، با ‏تعهدها و شرايط خاص و در صورتي که فعاليت خاصي در دانشگاه نکنيم، در پايان ترم اجازه ثبت نمرات‌مان ‏داده مي‌شود. اما رفتار دانشگاه، رفتاري از سر اجبار است که با توصيه‌هايي که از خارج دانشگاه شده‌است، ‏ما را کنترل کند. هر چند با فاصله گرفتن از ابتداي سال تحصيلي، دانشگاه کمي دارد از تعهدات و قول‌هايي ‏که داده‌بود، فاصله مي‌گيرد. قرار بود تا اين لحظه اتفاقات مثبت‌تري بيفتد. ما بيش از شش، هفت هفته تحصيلي ‏را سپري کرده‌ايم و موانعي براي ثبت نام وجود داشته‌ که هيچ کدام از آن موانع برداشته نشده‌است. هم‌چنان ‏پي‌گيريم که ثبت نام شويم، چون واقعاً دانشجو شدن ما از نظر آموزشي مي‌تواند خيلي شرايط بهتري را براي ‏ما ايجاد کند. خصوصاً اينکه دانشگاه حداقل ميد‌اند مسبب پانزده ماه در زندان ماندن ما کيست و خود آن‌ها چه ‏قدر مقصرند.‏


‎‎يک پرونده اخيراً براي شما به جريان افتاده‌است، به دادگاه انقلاب احضار شده‌بوديد و چند ساعتي ‏هم بازداشت شده‌بوديد، اين پرونده در چه موردي بود؟‏‎ ‎

اين پرونده مربوط به شکايتي، در مورد وقايع ارديبهشت ماه 1386 است. گزارش بسيطي داده شده‌است و از ‏تعداد زيادي از دوستان در سه اتهام کلي، اخلال در نظم عمومي، تخريب اموال دانشگاه و ضرب و شتم و ‏درگيري، شکايت شده‌است که خود آن‌ تجمع‌ها مصداق آن است. خوب، من هم در آن تجمع‌ها حضور داشتم. ‏اما اينکه چرا پس از آزادي‌ام از زندان بار ديگر احضار شدم، براي خود من هم سؤال است. در ابتدا برخورد ‏خيلي بدي شد و ما را به بازداشتگاه منتقل کردند که بعد با صحبت‌هايمان مسئله حل و فصل شد. اما پرونده ‏هنوز باز است و يک سري اتفاقاتي بايد بيفتد تا پرونده بسته شود. الآن مديريت دانشگاه با وجودي که گزارش ‏داده‌ و تنها مرجع ذي‌صلاح براي شکايت در مورد تخريب اموال دانشگاه است، وجود چنين شکايتي را تکذيب ‏کرده‌است. اما در کل ما بارها ديده‌ايم که مسائل دانشجويي به بيرون دانشگاه رفته‌است. چه در مورد کارهاي ‏نشرياتي و چه در اين مورد خاص که حدود ده نفر از دانشجويان به دادگاه انقلاب احضار شده‌اند. نهادهاي ‏امنيتي با اين کار دو پيام مي‌فرستند. يکي به جنبش دانشجويي که ما با شما برخورد خواهيم کرد و ديگري به ‏مديريت دانشگاه که تنوانسته‌است فضا را کنترل کند. اما اين رفتار غلطي است. کنترل کردن دانشگاه از ‏بيرون، فضاي دانشگاه را به سمت رفتارهاي غير عقلاني و صد در صد امنيتي مي‌برد و نهايت‌اش شايد ‏پروژه امنيتي بزرگ براي سرکوب فضاي دانشگاه باشد. ‏


‎‎علت برخورد با نشريات دانشجويي در خارج دانشگاه را در چه مي‌دانيد؟ با توجه به اينکه در ‏آيين‌نامه نشريات دانشجويي، بررسي اين نشريات بر عهده کميته نظارت بر نشريات است، آيا اصلاً دادگاه‌ها ‏چنين صلاحيتي را دارند که به بررسي اتهامات نشريات بپردازند؟ آيا اين روندي که طي شده‌است از طرف ‏کميته نظارت بر نشريات به دادگاه انقلاب ارجاع داده مي‌شود؟‎ ‎

طي دو سال اخير، منهاي آن پروژه که در سال 86 مربوط به آن چهار نشريه مطرح شد و اتهامات از سوي ‏مدعي‌العموم مطرح شده‌بود، ما با چهار مورد ارجاع نشريات دانشجويي به فضاي خارج دانشگاه مواجه ‏بوده‌ايم. مدير مسئول نشريه "سحر" مهر ماه سال 85 به دادگاه انقلاب احضار شد. نشريه خود من، که ‏ارديبهشت ماه سال 87 با شکايت معاونت امنيت و قرارگاه ثارالله مربوط به نشريه‌اي که در آبان ماه 85 ‏توقيف شده‌بود، از زندان به دادگاه رفتم. نشريه سپيده که در سال 86 با شکايت ستاد مشترک سپاه به دادگاه ‏احضار شد. ما در دادگاه هم گفتيم که اين نشريات بايد در داخل دانشگاه بررسي شود. ولي آن‌ها مي‌گفتند که ‏شکايت از بيرون دانشگاه است و ما مجبوريم پرونده را به بيرون دانشگاه بياوريم. همه پرونده‌هاي نشرياتي ‏هم در دادسراي ويژه کارکنان دولت بررسي شد. آن‌ها اين مسئله را به عنوان اتفاق درون ساختار دولت و ‏درون‌ساختاري دانشگاه مي‌دانند که يک تخلفي در داخل دانشگاه صورت گرفته‌است که مسئول‌اش شما بوده‌ايد ‏و از شما شکايت شده‌است. اما اين شکايت‌ها در برهه‌هاي مختلف به دلايل مختلفي انجام شد، که يا براي دادن ‏پيام به فضاي دانشگاه از سوي سپاه بود و يا به خاطر ايجاد فشار بيشتر بود که در مورد خود من اتفاق افتاد و ‏در شرايطي که حکم تجديد نظر را گرفته‌بودم و داشتم نيمي از حبسم را مي‌گذراندم تا شايد بتوانم از آزادي ‏مشروط استفاده کنم، اين نشريه طرح شد و کسي که پرونده دوم داشته‌باشد، نمي‌تواند از آزادي مشروط استفاده ‏کند. يا در مورد نشريه ايران نو، در شرايطي که الآن دو سال از فضاي نشريات پلي‌تکنيک مي‌گذرد و 18 ماه ‏کليه نشريات پلي‌تکنيک توقيف بوده‌اند، با طرح اين شکايت پيام مي‌دهند که ما نمي‌گذاريم فضا به شرايط قبل ‏برگردد. ‏


‎‎در طول اين چند سال، خصوصاً در يک يا دو سال اخير، برخوردهاي حاکميت با فعاليت‌هاي ‏دانشجويي خيلي سخت‌گيرانه بوده‌است. علت‌اش را در چه مي‌دانيد؟ آيا حاکميت را در دست‌يابي به اهداف‌اش ‏کامياب مي‌دانيد؟‎ ‎

اين مسئله با آنکه هميشه در مورد جنبش دانشجويي طرح شده‌است، من فکر مي‌کنم بايد در سطح بالاتر طرح ‏شود. يعني واقعاً وضعيت ويژه جمهوري اسلامي باعث شده که رفتارهاي جديدي داشته‌باشند. اما اينکه چرا با ‏جنبش دانشجويي برخورد مي‌شود، من مي‌توانم به بازجويي‌هاي خودم برگردم. جمهوري اسلامي از يک سري ‏مسائل نگران است و احساس خطر مي‌کند. يکي از آن‌ها انتقال فضاي جنبشي دانشگاه‌ها به فضاي جامعه ‏است. رفتار جنبش دانشجويي هم در چند سال اخير نشان داده‌است که روز به روز با تجربه‌تر و فاصله‌اش ‏روز به روز با حاکميت بيش‌تر مي‌شود. همان چيزي که من احساس مي‌کنم در جامعه هم وجود دارد. در ‏دانشگاه يک فضاي جنبشي وجود دارد که مي‌تواند شکل‌دهنده يک سري تحولات باشد. از سويي نهادهاي ‏امنيتي هر حاکميت موظف‌اند اين فضا را کنترل کنند و نگذارند خارج از خواست آن‌ها تحولاتي صورت ‏گيرد. با همين تحليل، چيزي که در دوران بازجويي‌ام محل حساسيت بازجوهاي ما بود، به اين جمع‌بندي ‏رسيده‌بودند که بايد جلو حرکت فعلي جنبش دانشجويي گرفته‌شود. شرايط ويژه‌ در عرصه جهاني و حضور ‏دولت احمدي‌نژاد باعث شده‌‌است زمينه‌ برخوردها بيشتر فراهم شود. نهايتاً با اين اوصاف برخورد با جنبش ‏دانشجويي براي جنبش دانشجويي اولويت شده‌است. اما قرار بوده‌است برخوردها داخل دانشگاه و توسط ‏مديريت دانشگاه صورت گيرد که با توجه به ضعف مديريت دانشگاه‌ها در مقابل فعالين دانشجويي، کساني که ‏اين وظيفه را در عرصه کلان سياست ايران بر عهده دارند، وارد دانشگاه مي‌شوند و اين برخوردها را انجام ‏مي‌دهند.به نظرم آن‌ها يک سري موفقيت‌هايي هم در پروژه‌شان و ميزاني از اهدافي که داشته‌اند، دست‌ ‏يافته‌اند. ولي جنبش دانشجويي هم توانسته‌است با يک سري تغيير رفتارها و در عين حال با تلاش بيشتر در ‏زمينه‌هاي خاصي تا اندازه‌اي هم‌چنان موازنه‌اي را در اين روند سرکوب و اعتراض برقرار کند. به هر حال ‏اکنون جمهوري اسلامي با تمام نيرو آمده‌است و با دانشجويان برخورد مي‌کند. اکنون در پرونده‌هاي مختلف نه ‏تنها وزارت اطلاعات و تيم حراستي، امنيتي، اطلاعاتي دولت در قالب وزارت علوم و وزارت‌هاي مرتبط ‏ديگر حضور دارند که بعضاً بسيج و سپاه هم دخيل شده‌اند و بسيج دانشجويي که از طرف سپاه پشتيباني ‏مي‌شود، در همه اين جريانات دخيل است. شايد بي‌راه نباشد اگر بگوييم با تمام انرژي آمده‌اند در مقابل ‏دانشجويان ايستاده‌اند و اگر ما بگوييم آن‌ها به هيچ موفقيتي دست نيافته‌اند، توهم ما باشد. اکنون يک سري از ‏فعالان دانشجويي از فعاليت‌ها فاصله گرفته‌اند و ترس ويژه‌اي در خانواده فعالان دانشجويي به وجود آمده‌است. ‏فضاي دانشگاه‌ها هم ديگر فضاي پر جنب‌وجوش و باطراوت سابق نيست. اما به همه اهداف‌شان دست ‏نيافته‌اند و جنبش دانشجويي هم الآن وضعيت بدي ندارد.‏


‎‎برخي از اصطلاح "انقلاب فرهنگي دوم" براي برخوردهاي اخير حاکميت مانند احکام زندان و ‏محروميت از تحصيل و اخراج اساتيد و... استفاده مي‌کنند. آيا به نظر شما چنين عنواني را مي‌توانيم به اين ‏اقدامات نسبت دهيم يا خير؟‎ ‎

وجود دولت جديد، يکي از مؤلفه‌‌هاي اصلي برخورد جديد با جنبش دانشجويي است. هدف اين دولت ايجاد ‏انقلاب در خيلي از زمينه‌ها است و خواست‌هايي که پشت کليه برخوردهاي حاکميت در يکي، دو سال اخير ‏بوده‌است با تجربه انقلاب فرهنگي در سال 59 خيلي فاصله ندارد. با جملاتي که از زبان رئيس جمهور ‏مي‌شنويم که بر سر استاد سکولار فرياد بزنيد و دانشگاه جاي ليبرال‌ها نيست، اين فضا با فضاي سال 59 که ‏افرادي برخي شعارها را طرح مي‌کردند و خواهان اخراج اين تفکرات از دانشگاه بودند، يکسان است. انقلاب ‏مي‌خواهد يک سري چيزها را نابود و حذف کند. محروميت از تحصيل و اخراج از دانشگاه نيز يعني حذف ‏کردن از دانشگاه. از اين رو اگر از کلمه انقلاب استفاده مي‌شود دقيقاً درست است و به دليل سابقه انقلاب ‏فرهنگي اول و مشابهت‌هاي زيادي که اين دو موضوع با هم دارند، اين عبارت واقعاً مصداق دارد.‏


‎‎با توجه به موانعي که بر سر راه جنبش دانشجويي در سال‌هاي اخير به وجود آمده‌است، چه راهي ‏را براي خروج از اين وضعيت مناسب مي‌دانيد؟‎ ‎

من احساس مي‌کنم جنبش دانشجويي لازم نيست در همه زمينه‌هاي فعاليت‌اش تغيير رفتار بدهد. در خيلي از ‏زمينه‌ها هنوز هم با همان رفتار قبلي مسائل‌اش پيش خواهد رفت و از اين رو در دانشگاه تغيير رفتار لازم ‏نيست. يعني در مشي اعتراضي، انتقادي که در مورد مجموعه مديريت‌هاي دانشگاهي و مسائل صنفي دارد، ‏اصلاً احتياجي نيست تغييري بدهد. اما در مورد مسائل سياسي، ما نبايد به دنبال رفتار جديد بگرديم. ما در ده، ‏پانزده سال اخير چندين رفتار را ديده‌ايم که اکنون جنبش دانشجويي بايد تصميم بگيرد مي خواهد کدام يک از ‏اين‌ها را در پيش گيرد و اگر رفتار جديدي قرار است اتفاق بيفتد بايد نسبت به رفتارهاي قبلي تعيين شود. اما با ‏توجه به عواملي بر سر راه جنبش دانشجويي قرار گرفته‌است، ترديدي نيست که جنبش دانشجويي ‏محدوديت‌هاي ويژه‌اي دارد و نمي‌تواند کارها و رفتارهايي را انجام دهد. خيلي عاقلانه است در اعمالي که ‏جنبش دانشجويي مي‌تواند انجام دهد، نگاه‌اش به مسائل بيشتري باشد. سابق بر اين جنبش دانشجويي اعمال ‏زيادي مي‌توانست انجام دهد که هر عمل معطوف به نقطه و هدف خاصي بود. اما الآن محدوديت در حوزه ‏عمل پيدا کرده‌است. از اين رو اعمال بايد بسط بيشتري نسبت به اهداف داشته‌باشند و به اهداف بيشتري منجر ‏شوند. اعمال بايد کارشده‌تر و منجر به اهداف بيشتري باشند. ‏


‎‎با توجه به اينکه کمتر از يک سال به انتخابات رياست جمهوري باقي مانده‌است، رويکرد ‏دانشجويان را نسبت به انتخابات چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟‎ ‎

براي اينکه بگوييم دانشجويان چه تصميمي گرفته‌اند، خيلي زود است و شايد تا چند ماه آينده هم دانشجويان در ‏مورد انتخابات به جمع‌بندي نرسند. اما برخي مسائل در جنبش دانشجويي تثبيت شده‌است. يکي اينکه جنبش ‏دانشجويي همواره ناقد حاکميت بوده‌است، دوم اينکه جنبش دانشجويي در جايگاه برنامه‌ريزي براي کشور ‏نبوده‌است؛ مسيري که جنبش دانشجويي طي دوازده سال گذشته طي کرده‌است که از حمايت از يک کانديدا در ‏سال 76، خروج از حاکميت در سال 79 و 80 و مطرح کردن بحث رفراندوم در سال‌هاي 81 و بعد از آن ‏بود. اگر اين سه مسئله را در نظر بگيريم، جنبش دانشجويي نمي‌خواهد و نمي‌تواند با رفتار حمايتي در عرصه ‏انتخابات عمل کند. مسئله ديگر نحوه انتخابات در جمهوري اسلامي است. اينکه با رفتن به پاي صندوق رأي و ‏شرکت در انتخابات چه اتفاقي خواهد افتاد. جنبش دانشجويي رسالت‌ها و آرمان‌هايي دارد، يکي از آن‌ها در ‏کنار آزادي و حقوق بشر، دموکراسي است. جنبش دانشجويي وظيفه دارد به استقرار و بسط دموکراسي در ‏کشور خدمت کند. چون انتخابات هم از ارکان مهم دموکراسي است، جنبش دانشجويي مجبور است به آن نگاه ‏داشته‌باشد. ولي رفتارش بايد در جهت استقرار دموکراسي و خدمت به آن باشد. چند چيز از هم‌اکنون قابل پيش ‏بيني است، انتخابات در جمهوري اسلامي آزاد نيست. خدمت به اين وضع و دفاع از اين نوع برگزاري ‏انتخابات جز خيانت به دموکراسي چيزي نيست.‏
‏ ‏
‏ ‏

+ نوشته شده در  ساعت 9:57  توسط سید بابک طبری | 

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون

                          چو ایران نباشد تن من مباد *** بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

 

«من دیگر در این لحظات در مقام تظاهر و عوام‌فریبی نیستم و به مرگ خود یقین دارم و آن‌چه می‌گویم از روی حقیقت است. ما از نهضتی به پیشوایی دکتر مصدق حمایت کردیم که هیچ قصد و غرضی جز عزت و استقلال مملکت نداشت. من برای آن کشته می‌شوم که اولین اقدامم در وزارت بستن سفارت‌خانه و قطع رابطه با انگلستان بود. هیچ مأیوس نیستم، از هر قطره‌ی خون من هزاران نهال می‌روید و با تأیید خداوند قهار، انتقام این ملت ستم‌دیده را از استعمار ناپاک می‌گیرد.»

fatemi.JPG

دکتر حسین فاطمی در دادگاه

به‌شدت زخمی شده بود. کشان‌کشان او را تا پای جوخه‌ی اعدام بردند. فریاد زد «بسم الله الرحمن الرحیم؛ پاینده ایران، زنده باد دکتر مصدق» ... و بعد صدای رگبار گلوله و سکوت.

نامش حسین و پدرش محمد نایینی معروف به سیدالعلما از روحانیون معروف نایین بود. بسیار باهوش و بااستعداد و جویای علم و دانش بود، به همین سبب پس از اتمام دوران دبستان همراه برادر بزرگ خود سیف‌پور راهی اصفهان شد. در اصفهان در یک کالج انگلیسی شروع به درس خواندن کرد. هم‌زمان برای تأمین مخارج تحصیل در روزنامه‌ی برادرش، با نام «باختر» همکاری می‌کرد.

fatemi2.jpg

هنوز سنی از او نگذشته بود که شروع به نوشتن مقالات ادبی برای روزنامه کرد، مقالاتی که توجه ملک‌الشعرای بهار و دبیر اعظم بهرامی که در آن زمان به اصفهان تبعید شده بودند و با باختر همکاری داشتند به خود جلب کرد. حرفه‌ی روزنامه‌نگاری و مقاله‌نویسی همیشه برای او جذاب بود. بعدها زمانی که برادرش باختر را رها می‌کند، خودش صاحب آن می‌شود و هرگز از آن غافل نمی‌شود.

پس از اخذ دیپلم، از اصفهان راهی تهران شد. در تهران کار خویش را با روزنامه‌ی «ستاره» آغاز کرد و مقالاتش را برای این روزنامه می‌فرستاد. مقالاتش آکنده از انتقاد بود. بی‌پرده سخن می‌گفت، هرگز از بیان حق ابایی نداشت. همین زبان تندش بود که نهایتاً باعث شد او را از پایتخت به اصفهان تبعید کنند.

با هجوم متفقین به ایران ارتش رضاشاه تسلیم شد و در پی آن هم زندانی‌های سیاسی آزاد شدند. سیدحسین هم که اکنون از تبعید آزاد شده بود، آرام و قرار نداشت و نتوانست در اصفهان بماند و دوباره عازم تهران شد. در تهران که از خفقان دوره‌ی رضاشاهی کاسته شده بود، احزاب فعالیت‌های خود را قوی‌تر دنبال می‌کردند. میدان بهارستان پر شده بود از روزنامه‌های مختلف. هر روزنامه‌ای وابسته به حزبی یا گروهی. اما هیچ‌یک از این روزنامه‌ها درخشش باختر را نداشت. سیدحسین زمانی که به تهران برگشت با همکاری چند تن از دوستانش کار انتشار باختر را ازسر گرفت و از آن پس نوشتن سرمقاله‌ی باختر، کار هر روز حسین شد و باختر وسیله‌ای شد که حسین با آن حرف دلش را به گوش مردم می‌رساند.

86queqq.jpg

دکتر حسین فاطمی

مشتاق دانستن بود و همین اشتیاقش او را بر آن داشت که برای ادامه‌ی تحصیل به فرانسه برود. پس از اخذ مدرک دکترای خود به ایران بازگشت و این تازه آغازی بود برای زندگی سیاسی او. زندگی‌ای که هم‌چون یک بهار بی‌دو‌ام و کوتاه بود اما زیبا و پرثمر.

آری، حسین که اکنون دکتر فاطمی شده بود به وطن بازگشته بود تا ایرانی نو بسازد. اولین اقدامش تأسیس دوباره‌ی باختر بود اما این‌بار با نام «باختر امروز». مقالات آتشین او از همان اولین شماره تمام اذهان را متوجه خود کرد. او راه و روش باختر امروز را چنین توصیف کرد: «باختر امروز با همان تهور دیروز باختر، با همان جسارت و بی‌پروایی از مصالح علف‌خورها، پابرهنه‌ها، گرسنه‌ها و بی‌کفن‌ها دفاع خواهد کرد. این روزنامه مال میلیون‌ها مردمی است که در اثر ضعف و ناتوانی در شرایط قرون وسطی باقی مانده‌اند و از دنیای قرن بیستم خبری ندارند. شعار ما این است: یا مرگ یا آزادی».

اعلامیه‌ی وی در باختر که در آن انتخابات دوره‌ی شانزدهم مجلس را غیرقانونی اعلام کرده و دربار را محکوم کرده بود، انگیزه‌ای شد که دکتر محمد مصدق را که تصمیم گرفته بود سیاست را کنار بگذارد، دوباره به عرصه‌ی فعالیت‌های سیاسی بکشاند. با تلاش دکتر فاطمی و با رهبری دکتر مصدق جبهه‌ی ملی شکل گرفت و باختر امروز تبدیل به محلی شد برای درج افکار و عقاید جبهه‌ی ملی. اردی‌بهشت ١٣٣٠، مصدق رییس دولت شد و یار غم‌خوار و دل‌سوز خود، دکتر فاطمی را به عنوان معاون سیاسی پارلمانی خویش بر‌گزید.

٢٣ بهمن ١٣٣٠، زمانی که دکتر فاطمی به‌منظور بزرگ‌داشت محمد مسعود در ظهیرالدوله حاضر شده بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت. او را درحالی‌که در خون می‌غلتید به بیمارستان بردند. در راه انتقال به بیمارستان به مصدق گفته بود: «دیدید بالاخره انگلیسی‌ها مرا کشتند.» بعد از ترورش در اولین مقاله‌ی باختر امروز نوشت:

«این گلوله‌ی اینتلیجنت سرویس بر پایداری و استقامت من صدچندان افزود و مرا در راه خدمت به میهن عزیزم سرسخت‌تر و آهنین‌تر و فداکارتر نمود ... حریف می‌داند که چاکران و غلامان درگاه او در همه‌جا نفوذ و ریشه دارند، می‌داند که فکر منظم و برنامه‌ی اساسی برای امور اقتصادی و مالی در حکومت‌های ما هیچ‌وقت وجود نداشته است ... الآن یک سال از تاریخ ملی‌شدن صنعت نفت می‌گذرد. حکومت دکتر مصدق تمامی مقاومت‌هایی را که میسر بوده، برای مقابله با فشار اقتصادی دشمن به‌کار برده است، ولی به عقیده‌ی من این اقدامات موقتی و بی‌اثر و تقریباً صورت دفاع روزانه را داشته است. من نمی‌دانم دولت چرا می‌ترسد از این‌که به مردم بگوید در یک جنگ بزرگ مرگ و زندگی وارد شده‌ایم؟ چرا وحشت دارد از این که صاف و صریح ملت را باخبر کند.»

دکتر حسین فاطمی

«باید استقلال و آزادی را حفظ کرد؟ مگر ملت هند در مبارزه‌اش قند و شکر و قماش، منسوجات نخی، کادیلاک و اشیای لوکس از انگلیس و آمریکا وارد می‌کرد؟ مگر نهضت گاندی درهای تمام کارخانه‌های پارچه‌بافی یورک‌شایر را تخته نکرد؟ شوخی نمی‌کنم، [اگر] می‌خواهیم آزاد و مستقل زندگی کنیم، باید اگر کارتان آن‌جا برسد که پیراهن کرباسی بپوشیم و پای برهنه راه برویم، از حشو و زوائد زندگی کم کنیم و لباس شرافت و مردانگی که در خور یک ملت صاحب تاریخ و تمدن است، بر تن کنیم.»

به دستور دکتر مصدق او را برای معالجه به آلمان فرستادند. وی پس از بازگشت از آلمان، هم‌چنان با انگیزه و انرژی کارهای سیاسی خویش را دنبال می‌کرد. مهر ١٣٣١ زمانی که نواب وزیر امور خارجه‌ی مصدق حاضر به قطع ارتباط با انگلستان نشد، دکتر مصدق نزد فاطمی رفت و از او درخواست کرد که سمت وزارت امور خارجه را بپذیرد. او نیز درخواست مصدق را بی‌جواب نگذاشت. از این زمان به بعد سفارت انگلیس او را به عنوان یکی از تندروان ضدانگلیسی شناخت و حملات روزنامه‌های انگلیسی علیه او آغاز شد. آخرین روز مهر بود که با امضای دکتر فاطمی روابط ایران و بریتانیا پایان گرفت. دیگر کارشکنی‌های سفارت بریتانیا نسبت به وی به اوج خود رسید.

در کودتای ناموفق، ٢٥ مرداد سال ١٣٣٢ که شاه کشور را ترک گفته بود، دکتر فاطمی تمام سعی خود را کرد که مانع بازگشت شاه به ایران شود و همین تخم کینه‌ی او را در دل شاه و شاه‌دوستان نشاند. پس از کودتای ٢٨ مرداد، دکتر فاطمی که تحت تعقیب قرار گرفته بود دستگیر شد. روز محاکمه‌اش، قبل از ورود به دادگاه به شدت مورد ضرب و شتم دارودسته‌ی «شعبان جعفری» قرار گرفت و چند روز بعد، یعنی در روز ١٨ آبان سال ١٣٣٣، بدن نیمه‌جان او را تیرباران کردند. و بدین ترتیب دفتر زندگی «دکتر سید حسین فاطمی» برای همیشه بسته شد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:35  توسط سید بابک طبری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من سید بابک طبری هستم در این وبلاگ برخی اخبار را که در سایتهای مختلف فیلتر شده اند یا به صورت غیر واقعی قرار داده میشوند را با تحلیل های خودم قرار میدهم
برای نجات فرزاد کمانگر روی عکس خودش در پایین همین ستون کلیک کنید

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
نوشته های دلنشین« مسیح علی نژاد »
روز آنلاین
سر به دار ( سربدار)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان